واجد على خان
62
علم الأبدان ( فارسى )
و انسان را ضرورت اكل و شرب ظاهرست كه بدن دائم در تحليلست و غذا بدل مايتحلل مىشود و اگر غذا نرسد بدن متكون نگردد و اخر الامر فنا رو دهد پس حاجت به غذا ظاهرست امّا حاجت بمشروب بنا بر آنست كه آب معاون غذاست در طبخ و ترقيق و تنفيذ وى باعضا پس آب متمم امر غذاست و حاجت بران نيز ضروريست و معلوم باد كه آب صرف غذا نمىشود اعنى جزو بدن كه عبارت از بدل مايتحللست نمىگردد اما چون باطعام مختلط مىگردد غذا مىشود و واضح باد كه سواى آب هر چيزى كه انسان مىخورد از شش قسم بيرون نيست [ اقسام خوردنيها ] يا غذاى مطلق يا دواى معتدل يا غذاى دوائىست يا دواى مطلق يا دواى سمىست يا سم مطلق [ غذاى مطلق ] امّا غذاى مطلق آنست كه متغير شود از بدن اعنى از تاثير حرارت غريزى بدن خلع صورت غذائى نموده قبول كند صورت خلطيه را و متغير نكند بدن را به تغيرى كه خارج از مجراى طبعى باشد و مشابه شود به بدن و بدل مايتحلل شود و جزو بدن گردد مثال آن نان و گوشتست و جز آن امّا دواى معتدل آنست كه بعد ورود در بدن خود متغير شود اما بدن را متغير نكند و جزو بدن نشود زيرا كه از شان دواست كه جزو بدن نمىشود و تعريف دوا آنست كه بعد ورود در بدن اثرى معتد به در بدن پيدا كند زياده از ان كه قبل از خوردن دوا بدن را حاصل بود و اين معنى در دواى معتدل مفقودست زيرا كه معتدل آن را گويند كه در كيفيات اربعه مساوى باشد پس دواى معتدل اسمىست موضوع براى چيزى كه آن چيز نه غذاى مطلق بود و نه دواى مطلق و نه غذاى دوائى بود نه دواى غذائى و نه دواى سمّى بود و نه سمّ مطلق و مثال دواى معتدل غذاى مطلقست كه از خوردن آن تغيرى معتد به كه ظاهر مىشود باحساس نمىرسد چنان كه از خوردن غذاى مطلق و تغير عبارتست از كيفيات اربعه و يا حالتى كه خارج از مجراى طبعى باشد و غذاى دوائى آنست كه بعد ورود در بدن خود متغير شود از حرارت غريزى و جزو بدن گردد و بدن را نيز متغير سازد به كيفيت خود پس تاثير غذاى دوائى هم بماده باشد و هم بكيفيت و بنا بر تاثير او بمادهء غذا گويند و بنا بر تاثير او بكيفيت دوا گويند و مثال وى حسست و ماء الشعير زيرا كه اينها غذاى اعضا مىگردند و معهذا بتريد نيز مىنمايند فائده در تشريح غذا دوائى و دواى غذائى